دلنوشته

خرید بک لینک

پس از بازدید از آسایشگاه اعصاب و روان....

پیرمرد هنوز هم محکم و با وقار قدم بر میداشت،هنوز هم با صلابت بود،هنوز هم عاشق بود...

می شد به راحتی شور جوانی سپرده شده اش را در چشمان خسته اش دید،می شد ارامشش را احساس کرد و می شد تنهایی اش را فهمید

دیگری سرود های انقلابی می خواند؛انگار که عضوی از گروه سرود است.

آن یکی به دیوار تکیه داده بود و به جایی نگاه می کرد.

شاخه های گل را که به دستشان می دادیم برایمان آرزوی خوشبختی می کردند،غافل از اینکه ما همین حالا هم خوشبختیم و این خوشبختی را مدیون ان ها...

آن ها که روزی شجاعانه رفتند تا این خوشبختی را بسازند.

از ما تشکر می کردند و ما را شرمنده تر از قبل می ساختند.

واین سوال در ذهن همه ما بود که ان ها برایمان هر چه در توانشان بود انجام دادند،ما برایشان چه کردیم...

نویسنده:زهرا احمدلو


مشاوران برتر...

ما را در سایت مشاوران برتر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 27 تاريخ: يکشنبه 7 خرداد 1396 ساعت: 19:16

صفحه بندی